داستان خواندنی طوفان اسب وحشی، قسمت دوم

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

یخ طوفان شکسته شد. به همه کارمندانم گفتم به جز من و اسد هیچکس نباید به این اسب نزدیک شود و او نیاز به آرامش کامل دارد. سه هفته اول من و اسد طوفان را تمیز می کردیم او اصلا نمی گذاشت دست کسی به بدنش بخورد و به او یاد دادیم که سمش را به ما بدهد. او به عقب و جلو می زد و سمهایش شبیه کفش های نوک باریک بود. نمی توانست به درستی راه برود. واضح بود که در اصطبل قبلی اش همیشه داخل باکسش بوده است.

 


 بعد از حدود سه هفته، طوفان تقریبا آماده بود که نعل بند بیاید و سم هایش را کوتاه کند. من با نعل بند صحبت کرده بودم و هرچیزی در مورد طوفان می دانستم با او در میان گذاشته بودم. او رفتاری بسیار نرم و ملایم با طوفان داشت و طوفان هم کاملا خوب بود. نعل بند روز اول روی سم های جلو و روز بعد روی سم های عقب کار کرد.

 

 

حالا بالاخره وقتش رسیده بود که کارم را با طوفان شروع کنم. وقتی سم های طوفان آنقدر بلند بود تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که هر روز چند ساعت وقتی مانژ خالی بود در محوطه رهایش کنم. اما حالا می توانستم کار اصلی را شروع کنم. اول با بند مخصوص لنج او را لنج کردم. من یک تکه چرم گوسفند به بند بینی دوخته بودم تا برای طوفان نرم و راحت باشد. لنج کردن طوفان از همان اول خیلی خوب انجام شد، فقط برای تغییر جهت باید او را متقاعد می کردم که به سمت من بیاید که در ابتدا کار آسانی نبود. من از هرگونه تماس چشمی با او اجتناب می کردم، پهلویم را به سمت او می گرفتم، و چندین روز طول کشید تا بالاخره طوفان قدم به قدم به سمت من آمد. او دقیقا به هر حرکتی که من می کردم با بیشترین شک و تردید نگاه می کرد و همیشه آماده بود که فرار کند.

 

 

 

کار سختی بود، باید آرامش ذهنی کامل را حفظ می کردیم. طوفان سرعت خوبی داشت. اگر احساس می کردم الان آماده است و می توانیم یک مرحله جلوتر برویم اغلب به ما نشان می داد آمادگی اش بهتر از چیزی است که فکر می کردیم. وقتی او مکث می کرد باید آموزش آن روز را نصفه نیمه رها می کردیم. همیشه سعی می کردم تمرین آن روز را با یک تجربه مثبت به پایان ببرم، با اینکه بعضی اوقات کار خیلی سختی بود و طوفان بسیار عصبی بود. اعتماد خیلی آهسته به وجود می آید، مخصوصا در اسب هایی مثل طوفان که کلا هیچ ارتباطی با انسانها نداشت و بدتر از آن اینکه تجربه های بی نهایت بدی از انسانها داشت.

بعدها طی مکالمات تلفنی بیشتر با صاحب این اسب بود که دریافتم چه اتفاقاتی برای طوفان افتاده بود.

مالک طوفان این اسب را خواسته بود، حتی با اینکه همه به او توصیه می کردند آن را نخرد: پدر طوفان یک سیلمی وحشی ترکمن بود که همه عمرش را در آزادی کامل به سر برده بود، بدون اینکه انسانی حتی به او نزدیک شود. پرورش دهندگان اسب که مایل بودند مادیانشان را با این سیلمی جفت کنند، مادیان را در محل زندگی او رها می کردند تا بتواند با او جفت شود. او نمی گذاشت سیلمی های دیگر که جوانتر بودند به مادیان هایش نزدیک شوند، حتی این اجازه را به انسانها نمی داد و از همه فاصله می گرفت تا از گله اش دفاع کند. او یک اسب افسانه ای بود. طوفان هم با به ارث بردن همین ژنها، خیلی سخت با انسانها سازگار می شد. او را در یک چاله به دام انداختند که مخصوص برای گیر انداختن اسب ها ساخته شده بود. با این کار پاهای اسب آسیب دیده بود و هنوز هم جای زخمش روی پای طوفان هست. با اینکه به او چندین آمپول مخدر زده بودند اما باز هم سوار کردنش به اسب کش غیرممکن بود.

 

 

طوفان را از شمال ایران به شیراز بردند، فاصله ای به مسافت 1700 کیلومتر! در آنجا هم او را در یک باکس زندانی کرده بودند. در آنجا اسب از دیوار بالا می رفت و هیچکس نمی توانست آرامش کند. چند روز بعد یکی از کارگران در باکسش را باز گذاشت و طوفان فرار کرد. حالا او آزاد بود اما در محیطی که برایش کاملا غریب بود. مالک اسب یک موتورسوار کرایه کرد تا طوفان را پیدا کند و او یک هفته به دنبال این اسب بود. تا اینکه بالاخره او را در یک گوشه گیر انداخت و گرفت. طوفان را دوباره به باکسش برگرداندند و مالکش سعی کرد با دادن قند و خرما و کلمات محبت آمیز او را رام کند. بعد از چند روز او به من زنگ زد و سفر طوفان به تهران آغاز شد.

بعد از یک هفته کار سخت و لنج کردن طوفان، توانستیم سواری را شروع کنیم. قبل از آن چند هفته کار کرده بودم تا بتوانم رکاب را روی سمت چپ بدنش قرار دهم تا کم کم به وزنش عادت کند.

با حسین، سوارکار باشگاهم قرار گذاشتم که یک روز صبح با هم با طوفان کار کنیم. قبل از آمدن او مطابق معمول طوفان را نیم ساعت لنج کردم و بعد حسین وارد شد:

 

 

 

در همان حین که حسین جلو می آمد من طوفان را نگه داشته بودم و به آرامی با او حرف می زدم. همینکه او روی زین نشست من طوفان را چند قدم راه بردم. اسب خیلی خشک راه می رفت و از وزنی که روی پشتش احساس می کرد و از اینکه مردی رویش نشسته بود گیج شده بود. من به آرامی او را به سمت خط دایره بردم و او آهسته آهسته راه می رفت. همین موقع بود که اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد: زین اسب کمی به یک سمت مایل شده بود و حسین خواست با فشار دادن روی رکاب آن را درست کند که اسب ترسید و با وحشت فرار کرد.

 

 

 

بند لنج دست من بود و من سعی می کردم حرکت دایره ای را حفظ کنم، و حسین هم سعی می کرد از روی اسب او را تحت کنترل در بیاورد. اما موضوع این است که اسب وحشت زده نیروی حیرت انگیزی دارد: طوفان من را با خودش کشید، من افتادم و مجبور شدم بند لنج را رها کنم. ...

 

 

 

ادامه دارد ...

آندریا ماریا زیلینگر؛ مربی اسب و سوارکار

بازدید 1718 بار

سایت های ما

        فروشگاه انسینا                           نشریه دنیای اسب

                                   

تماس با من

        تلفن  : 09125031546

        ایمیل : این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید  

 

درباره من

خانم آندریا ماریا زیلینگر مربی تربیت اسب و آموزش سوارکاری حرفه ای در ایران هستند که بطور خاص در رشته درساژ فعالیت می کنند .                           ایشان همچنین نمایندگی برندهای معتبر لوازم سوارکاری را در ایران بر عهده دارند .