داستان خواندنی طوفان، اسبی وحشی که بالاخره رام شد!

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

بهار سال 89 بود. یک روز تلفن زنگ زد، مرد جوانی از شیراز بود که گفت یک اسب وحشی گرفته که می خواهد رامش کند و پرسید که آیا من می توانم این کار را برایش بکنم یا نه. او به من گفت که اسب واقعا وحشی است؛ او در باکسش بود و با اینکه اسب باهوشی بود اما به شدت خجالتی هم بود. به مرد جوان گفتم مایلم تلاشم را بکنم، اما نمی توانم قول بدهم که اسب تربیت شود و اینکه معلوم نیست این کار چقدر طول بکشد. او گفت اگر من مایل به انجام این کار باشم هرقدر لازم باشد برایش خرج می کند.

 

 

من موافقت کردم و چند روز بعد اسب را از شیراز به تهران آوردند. مسیر شیراز به تهران مسیری طولانی حدود 1200 کیلومتر است. طوفان یک روز صبح به تهران رسید. او به شدت از این سفر طولانی در اسب کش خسته شده بود، در حالیکه برزنت اسب کش روی بدنش انداخته شده بود (یک کار غیر حرفه ای برای فرستادن اسب).

 

 

کی از کارگران ما به نام اسد، طوفان را از اسب کش بیرون آورد و او را به باکسی که برایش آماده کرده بودیم برد. اسب باید اول از مشقات سفر بهبود می یافت. کاملا مشخص بود که طوفان یک اسب خیلی خاص است: ظاهر او بیشتر شبیه گرگ بود تا اسب! موهای بدنش خاکستری بود، چشمهای سیاه و نزدیک به هم داشت، و به هیچ وجه با کسی ارتباط چشمی برقرار نمی کرد.

طوفان در ابتدا بیشتر شبیه گرگ بود تا اسب!

 

به اسد گفتم بعد از ظهر آن روز باید طوفان را در محوطه رها کند تا کمی قدم بزند. وقتی روز بعد به باشگاه رفتم، اسد گفت دیروز بعد از رها کردن اسب نتوانستند او را بگیرند، و در نهایت مجبور شدند در مانژ را باز بگذارند و طوفان خودش به باکسش برگشته است. من از او خواستم دوباره طوفان را به محوطه ببرد. اما قبول نکرد، چون هیچکس نمی توانست دوباره او را بگیرد. این اسب فقط باید با دست راهنمایی می شد.

 

 

من به اسد تاکید کردم که این اسب باید آزاد شود و باید یاد بگیرد که به انسانها اعتماد کند، و این کار فقط با ایجاد تجربیات مثبت و صبر و حوصله بسیار زیاد امکان پذیر است.

 

بعد از تلاش های خیلی زیاد تازه طوفان حاضر شده بود لنج شود!


ما طوفان را به محوطه آوردیم. بعد از نیم ساعت، من داخل مانژ رفتم و وسط آن نشستم. من فقط همانجا نشسته بودم، بدون اینکه حرکتی بکنم یا مراقب طوفان باشم. او در فاصله زیادی از من راه می رفت. اما خیلی خیلی آرام کمی به من نزدیک تر شد. وقتی کوچکترین حرکتی می کردم یا زیرچشمی نگاهی پنهان به او می انداختم دوباره فرار می کرد.

یک ساعت همانطور نشستم و وقتی او مرا نمی دید تماشایش می کردم. بعد به اسد علامت دادم و او آرام وارد مانژ شد و با هم سعی کردیم طوفان را به یک گوشه هدایت کنیم. کار آسانی نبود، در مورد چنین اسبی که حواسش تا این حد جمع است و طبیعتش وحشی و خجالتی است. خوشبختانه من یک کارگر خوب با اسد دارم که بسیار آرام و متمرکز است، هرگز بی طاقت نمی شود و ارتباط خیلی نزدیکی با اسب دارد.

نزدیک شدن به طوفان به هیچ وجه کار ساده ای نبود، اما بالاخره با تلاش و صبر زیاد انجامش دادم!

 

طوفان تقریبا 10 دقیقه به دویدن ادامه داد، اما کم کم حرکاتش را آرام تر کرد؛ او احساس کرد که ما موجودات چندان خطرناکی نیستیم. من همانجا فهمیدم که این حیوان تجربیات خیلی بدی با انسانها داشته است. بعد از ده دقیقه توانستیم او را به گوشه ای هدایت کنیم و اسد خیلی آرام به سمت او رفت، در حالی که من به آرامی به او می گفتم که در هر شرایط فقط به چشمهای اسب نگاه کند و تا جایی که می تواند آرام و آهسته حرکت کند.

اسد به آرامی افسار طوفان را گرفت و او را از محوطه بیرون آورد...

ادامه دارد ...

آندریا ماریا زیلینگر؛ مربی سوارکاری

بازدید 2317 بار

سایت های ما

        فروشگاه انسینا                           نشریه دنیای اسب

                                   

تماس با من

        تلفن  : 09125031546

        ایمیل : این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید  

 

درباره من

خانم آندریا ماریا زیلینگر مربی تربیت اسب و آموزش سوارکاری حرفه ای در ایران هستند که بطور خاص در رشته درساژ فعالیت می کنند .                           ایشان همچنین نمایندگی برندهای معتبر لوازم سوارکاری را در ایران بر عهده دارند .