درباره من

بیوگرافی آندریا ماریا زیلینگر:

آندریا ماریا زیلینگر
متولد 1967 در شهر برمرهاون آلمان
پدر: برند زیلینگر، رادیولوژیست
مادر: مارلیز زیلینگر ، تاجر
دارای یک خواهر و یک برادر
ارتباط با اسبها از سن 8 سالگی. گذراندن ولتاژ در دو سال اول. سوارکاری از 10 سالگی در رشته های درساژ کلاسیک و سپس پرش با اسب. اولین مالکیت اسب در سن 12 سالگی. شرکت در رقابت های درساژ و پرش با اسب تحت قوانین فدراسیون سوارکاری آلمان (FN).
1988: اخذ دیپلم
1998 تا 1992: تحصیل در رشته طراحی جواهرات در هانائو ( فرانکفورت) و اخذ دیپلم در سال 1992
1992 تا 1998: تحصیل در دانشگاه هنرآفن باخ، در رشته ی  طراحی صنعتی ، اخذ فوق لیسانس در سال 1998
1998 تا 2005: تدریس طراحی صنعتی در آکادمی اکوزاین در شهر کلون آلمان .
2000: ازدواج با  سیامک پورشریف

2000: تولد اولین پسر.
2002: تولد دومین پسر.
2004: تولد سومین پسر.
2006: مهاجرت به ایران، تهران.
از سال 2008 تا کنون: آموزش سوارکاری در رشته درساژ کلاسیک در ایران و اسپانیا.
از سال 2009 تا کنون: اشتغال در باشگاه سوارکاری در نزدیکی تهران در زمینه آموزش و تربیت اسب و سوارکار در رشته های درساژ کلاسیک (آلمانی و اسپانیایی) و پرش با اسب.

 

زندگی من با اسبها


ورود من به دنیای اسب و سوارکاری کاملا اتفاقی بود:
وقتی 8 سالم بود، پدرم که یک رادیولوژیست بود در شهر برمرهاون یک مطب رادیولوژی دایر کرد و ما با خانواده به این شهرنقل مکان کردیم. یک روز در روزنامه محلی به مقاله ای در مورد یک مرکز سوارکاری برخوردم  که قرار بود آخر هفته در همان محل بازگشایی شود. من و خانواده ام در مراسم افتتاحیه شرکت کردیم. همانجا بود که من با دیدن این موجودات دوست داشتنی عاشقشان شدم. از آن روز به بعد، پس از انجام کارهای مدرسه سوار دوچرخه ام می شدم و مستقیم به این باشگاه سوارکاری می رفتم.
در آلمان معمولا بچه ها سوارکاری را از 10 سالگی شروع می کنند. من هم به خاطر اینکه هنوز به سن مناسب سوارکاری نرسیده بودم، با ولتاژ (نشستن روی پشت اسب بدون زین و رکاب فقط با تنگ و دو دستگیره، حرکت به صورت دایره ای) شروع کردم. به نظر من ولتاژ برای آشنایی بچه ها با اسب و به دست آوردن تعادل مناسب روی اسب روشی عالی است، چون کودک فقط با گرفتن دستگیره روی پشت خود اسب می نشیند که دو دسته دارد. کودک بدون زین درست روی خود اسب می نشیند، گرمای بدن اسب و بوی آن را احساس می کند. می دانید که معمولا بچه ها ترسی از این قضیه ندارند و اگر مربی خوبی داشته باشند که به آنها اعتماد بنفس بدهد، دیگر اینکه اسب یک حیوان عظیم الجثه است و می تواند ترسناک باشد برایشان معنا ندارد. بچه ها سواری را به صورت آهسته شروع می کنند، اما به تدریج به سمت حرکت چهار نعل با اسب (با بند لنج) پیش می روند، در حین چهارنعل پرش می کنند و حرکات ورزشی متفاوتی انجام می دهند. البته چیزی که مسلم است این است که اسبی که برای ولتاژ بچه ها در نظر گرفته می شود باید به خوبی تربیت شده و آماده باشد، خلق و خوی آرام و ملایم داشته باشد و کاملا مورد اطمینان باشد.
بچه ها در این سن به سرعت می توانند تعادل قدرتمند روی اسب را یاد بگیرند؛ آنها به راحتی با حرکات اسب هماهنگ می شوند چون به این فکر نمی کنند که اگر بیفتند چه می شود. یک مربی خوب هنر درست افتادن از اسب را هم به کودک یاد می دهد.
من عاشق ولتاژ بودم و خیلی خوب آن را یاد گرفتم. و این یعنی برای شروع سوارکاری در 10 سالگی کاملا آماده بودم. قبل از اینکه کلاس های سوارکاری شروع شود، مربی ام به من اجازه داد باکس اسب محبوبم را تمیز کنم و از او مراقبت کنم. این برای من افتخار بزرگی بود، چون مربی سوارکاری من فقط به کسانی این اجازه را می داد که رفتار با اسب ها و مراقبت از آنها را خیلی خوب بلد بودند.

مربی سوارکاری من یک هنرمند در رشته های درساژ و پرش بود. او از طرف فدراسیون سوارکاری آلمان (FN) تایید شده بود و همانقدر که به این کار علاقمند بود، سختگیر هم بود.
طولی نکشید که پدر و مادرم هم به خاطر علاقه شدید من و برادرم به اسبها، در کلاس های سوارکاری شرکت کردند و آنها هم به این ورزش بی نظیر معتاد شدند! بعد از دو سال، پدرم اولین اسب مخصوص خودمان را خرید – پریاموس (Priamos) یک اسب 5 ساله هانوورین بسیار زیبا بود که رنگ شکلاتی داشت. پریاموس تحت نظر مربی سوارکاری ما به خوبی آموزش دید و همه خانواده هم با او سوارکاری را یاد گرفتند.
من برای اولین بار در 11 سالگی در مسابقات شرکت کردم. اولین مسابقاتم رقابت های درساژ بین اسبهای مدرسه بود که بعدها با "پریاموس" هم در آن شرکت کردم. بعد از دو سال، در مسابقات پرش نوجوانان هم با اسب های مختلف شرکت کردم. اسب ما در تورنمنت های پرش با اسب مشکلاتی ایجاد کرده بود؛ او اغلب از پریدن امتناع می کرد و همین مساله باعث نگرانی و اضطراب من در اولین مسابقاتم شده بود.

خاطره یک روز را هرگز از یاد نمی برم: یکی از روزهای بارانی پاییزی معمول در آلمان بود. به خاطر باران شدیدی که می بارید نمی توانستیم اسبهایمان رادر بیرون، خوب گرم و آماده کنیم. زمین بیش از حد خیس بود و پرش در این شرایط سخت بود. من اولین نفری بودم که باید می پریدم. وقتی وارد سالن شدم، به من گفتند قبل از اینکه مسابقه را شروع کنم یک بار بپرم. من شروع کردم اما پریاموس حرکتش را آهسته کرد و می خواست نپرد. من شروع کردم به صحبت کردن با او، التماسش کردم، خیلی آرام، اما در نهایت او ایستاد.
در همان حالت ایستاده، ناگهان اسبم مثل یک هلیکوپتر پرید طوری که هر چهار پایش همزمان روی هوا بود. وقتی این مانع را رد کردیم، دیگر در کل مسابقات هرگز از پریدن امتناع نکرد. من با "پریاموس" مسابقات زیادی را برنده شدم و در آن سالها دوران خیلی خوبی را با هم گذراندیم.

خدا را شکر می کنم که پدر و مادرم خیلی به سوارکاری علاقمند بودند و ما در همه مسابقات از بهار تا پاییز شرکت می کردیم: ساعت 4 صبح از خواب بیدار می شدیم، به باشگاه سوارکاری می رفتیم، اسبها و لوازم را می گرفتیم، تریلر را آماده می کردیم، اسبها را سوار می کردیم و به همین صورت، رفتن تا محل مسابقه سالها برایمان یک تفریح پر هیجان بود. بیشتر مسابقات در دهکده های نزدیک ما برگزار می شد. زنان این روستاها کیک های خانگی می پختند و در محل مسابقه می فروختند. این یکی از قدرتمندترین خاطرات احساس برانگیز دوران کودکی من بود: خوردن کیک خانگی با شکلات داغ همراه با خانواده ساعت 6 صبح در محل برگزاری مسابقه.

وقتی 14 ساله بودم، پدرم دومین اسبمان، لانزر (Lanzer) را خرید. "لانزر" هم از نژاد هانووری بود. نه به زیبایی پریاموس، اما شخصیت جالب توجهی داشت و در درساژ و همچنین در پرش بسیار مستعد و ماهر بود. لانزر  یک fox بود و ظاهری کاملا متفاوت با پریاموس داشت: پاهایش سفید بود و یک لکه بزرگ روی صورتش داشت. لانزر دو سال پیش در سن 32 سالگی به مرگ طبیعی از دنیا رفت. او 29 سال همراه ما بود!
از آنجا که وقتی ما لانزر را خریدیم بسیار کم سن بود (3 ساله) و نشستن روی او در هنگام تاخت برای من دشوار بود، ترجیح می دادم با پریاموس و یک اسب دیگر به نام رامون (Ramon) که از آن مراقبت می کردم سوارکاری کنم.
"رامون" اسب زیاد کلاس بالایی نبود؛ یک نریان 5 ساله خانگی بود که به خوبی آموزش ندیده بود، اما من عاشقش بودم. من آموزش درساژ و پرش به رامون را شروع کردم و چون او از قبل آموزش ندیده بود، اولین اسبی به حساب می آمد که خودم به تنهایی به او آموزش می دادم. من و رامون خیلی به هم نزدیک بودیم. وقتی من وارد باشگاه سوارکاری می شدم او صدای پایم را می شنید و شیهه می کشید. من با رامون هم در مسابقات شرکت کردم و از پدر و مادرم خواهش کردم که او را بخرند، اما در آن زمان ما دو اسب داشتیم و رامون هم برای قد و اندازه برادرم مناسب نبود، به خاطر همین پدرم او را نخرید. راستش را بخواهید هر کودکی علاوه برخوشی، دوران تاریکی و غم هم دارد:
یک روز صاحب "رامون" پیش من آمد و گفت من به خوبی از این اسب مراقبت نکرده ام و او را کنار گذاشته ام. او فکر می کرد با این روش پذیرفتن این مساله برای من آسانتر می شود که او رامون را به یک کشتارگاه فروخته بود، چون تصمیم گرفته بود اسبهای خودش را پرورش دهد و می خواست خودش را از اسب هایی که داشت خلاص کند. وقتی این قضیه را فهمیدم دنیا برایم تیره و تار شد. چندین هفته طول کشید تا توانستم دوباره سوارکاری را با اسبهای خودمان شروع کنم. در آن زمان من 14 ساله بودم.
سالهای دروس سوارکاری، کارگاه های آموزشی، یادگیری مدیریت باشگاه، تربیت اسب ها در رشته های درساژ و پرش، مراقبت از اسب ها و تغذیه درست آنها گذشت، من و برادرم به خوبی همه چیز را یاد گرفتیم، و بعد زمان تحصیل خود ما فرا رسید.
من به شهری به نام هانائو (Hanau) رفتم و در آنجا طلاسازی یاد گرفتم. بعد از سه سال دیپلم را گرفتم و به آکادمی طراحی شهر آفنباخ (Offenbach) رفتم. در سال 1998 مدرک طراحی ام را در رشته طراحی صنعتی گرفتم. موضوع دانشنامه من تولید نوعی زین سوارکاری پیشرفته بود که با همکاری تولید کننده زین آلمانی به نام "پاسیه" انجام شد.
در این ایام به طور پراکنده فرصت می کردم سوارکاری کنم، چون آموزش سوارکاری در این منطقه بسیار گران بود و کلاس ها نیز از سطح من پایین تر بود. سوارکاری مثل دوچرخه سواری می ماند: وقتی آن را درست یاد گرفتید دیگر فراموشش نمی کنید.
بعد از تمام شدن تحصیلاتم در آفنباخ، به شهر کلون (Colonge) رفتم. در آنجا به عنوان مدرس طراحی در یک موسسه خصوصی طراحی مشغول به کار شدم، و در کنار آن طلاسازی را هم آموزش می دادم.
در سال 2000 با مرد مورد علاقه ام که یک مرد ایرانی است ازدواج کردم؛ در همان سال اولین پسرمان به دنیا آمد. و دومین و سومین پسرهایمان هم به ترتیب در سالهای 2002 و 2004 متولد شدند. در سال 2006، همگی با هم به ایران نقل مکان کردیم. از آن زمان تا کنون هم در تهران زندگی می کنیم.
در سال 2008 بود که عاشق اولین اسب مخصوص خودم به نام انسینا (Encina) شدم. مادر من در جنوب اسپانیا زندگی می کند و ما با یکی از مراکز سوارکاری در همان نواحی در تماس هستیم: مالک این باشگاه یک هنرمند واقعی در رابطه با اسبهاست: علاقه او به اسبها و روش کار او با اسب شبیه من است، در رشته درساژ اسپانیایی یک هنرمند است، و با اینکه اولین بار نتوانستیم به درستی با هم ارتباط برقرار کنیم، اما این درک غیر کلامی را از یکدیگر به دست آوردیم، چون هر دوی ما دیدگاه و درک مشابهی نسبت به اسبها داریم:
خوزه لویی چند اسب را به من نشان داد و بعد نوبت انسینا شد: یک مادیان 3 ساله عرب-اسپانیایی، زیبا، باهوش، عصبی و یک رهبر واقعی. من انسینا را امتحان کردم و بعد از 15 دقیقه به همسرم گفتم این اسب من است. من و او از همان ابتدا همدیگر را می فهمیدیم: خوزه لویی گفت این اسب را تا حالا سه بار فروخته اما باز آن را پس گرفته چون مالکین جدید نمی توانستند او را کنترل کنند. او واقعا نگران بود که مبادا نتواند فرد مناسبی را برای این اسب پیدا کند. اما در نهایت پیدا کرد ...
"انسینا" هنوز در همان مرکز سوارکاری در اسپانیا در حال آموزش دیدن تحت نظر خوزه لویی است. الان او 6 ساله است، آموزش حرفه ای دیده، و اسبی است که بلافاصله به افکار من واکنش نشان می دهد.

از آنجا که من با اسپانیا در تماس نزدیک هستم و علاقه زیادی به این کشور، مردم و اسبهایش دارم، سبک درساژ من چیزی بین سبک آلمانی و اسپانیایی است. من سعی می کنم بخش هایی از هر دو روش را بگیرم و در کنار هم به کار ببرم که  با هم هماهنگی دارند و به هم کمک می کنند. زین محبوب من یک زین درساژ اسپانیایی از شرکت زالدی (Zaldi) است که مربوط به شهر سالامانکای اسپانیا می شود:
من از سال 2009 نمایندگی فروش محصولات این شرکت در ایران را دارم. شرکت "زالدی" تجهیزات سوارکاری با کیفیت بالا را در نسل پنجم خود تولید می کند. زین های زالدی بهترین کیفیت را دارد و به خوبی برای اسب و سوارکاری تعادل ایجاد می کند.
تدریس سوارکاری من در ایران (تهران) به ویژه در رشته درساژ از سال 2008 (1387) آغاز شد. دغدغه های اصلی من در تدریس سوارکاری، افزایش اعتماد بنفس سوارکار و اسب، همکاری، و تقسیم کار است: سوارکاری تنها ورزشی است که دو طرف دارد: اسب و سوارکار. مسلما باید اسب را به عنوان یکی از طرفین موثر در موفقیت یا عدم موفقیت در این ورزش در نظر گرفت. باید بدانیم که اسبها هم مثل ما روزهای خوب و روزهای بد دارند، یا گاهی عصبی می شوند یا تنبلی می کنند. هر روز برای سوارکار و برای اسب روز متفاوتی است؛ هر اسب خصوصیاتی متفاوت با اسب دیگر دارد، استعداها و تجربیات گذشته اسبها با هم متفاوت است.
چیزی که من در ایران دریافتم این است که این کشور سوارکاران با استعداد زیادی دارد اما تعداد مربیان مجرب کم است، به خصوص در زمینه درساژ: این سوارکاران به یادگیری علاقه دارند، می خواهند هزینه و وقت زیادی را صرف این کار کنند، اما تعداد مربیان با تجربه به خصوص در شهرستانها در رشته درساژ کلاسیک خیلی کم است.

 

من در حال حاضر از تمام نقاط ایران شاگرد سوارکاری دارم که برای یادگیری سوارکاری پیش من می آیند و این برای من یک افتخار است که آنها این همه زحمت می کشند و این همه راه می آیند تا در کلاس من شرکت کنند و اینقدر به کار من اعتماد دارند.
امسال زمستان، من اولین گروه سوارکاران علاقمند را به جنوب اسپانیا می برم تا در آنجا با من و خوزه لویی در باشگاه سوارکاری اش (در نزدیکی شهر آگیلا واقع در ایالت مورسیا) با اسبهای کاملا تربیت شده اسپانیایی سوارکاری را یاد بگیرند.
بعد از خانواده ام، اسبها دنیای من هستند و من خیلی خوشحالم که می توانم این موجود زیبا و این ورزش بی نظیر را به ایرانیان هدیه کنم.
دسامبر 2011
آندریا ماریا زیلینگر (Andrea Maria Sillinger)

سایت های ما

        فروشگاه انسینا                           نشریه دنیای اسب

                                   

تماس با من

        تلفن  : 09125031546

        ایمیل : این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید  

 

درباره من

خانم آندریا ماریا زیلینگر مربی تربیت اسب و آموزش سوارکاری حرفه ای در ایران هستند که بطور خاص در رشته درساژ فعالیت می کنند .                           ایشان همچنین نمایندگی برندهای معتبر لوازم سوارکاری را در ایران بر عهده دارند .